سروینه باغ
ای دل نگفتمت مرو از راه عاشقی رفتی بسوز که این همه آتش سزای توست
باسمه تعالی هفته ولایت مبارک نقدی کوتاه بر گاه نوشته های مردی که مرد نیست ! محمد نوری زاد نویسنده و فیلمساز دیروز و وبلاگ نویس امروز در 20 شهریور امسال نامه ای در این و بلاگ ( http://mohammadnurizad.blogfa.com/ ) انتشار می یابد که تمام وبلاگ نویسان و جستجوگرانی اینترنتی حوادث پس از انتخابات و تأثیرگذارتر از آن نگاه فعالان و دنبال کنندگان جریانات سیاسی و افکار عمومی را به سمت خود سوق می دهد . پستی با عنوان " نامه ای به رهبر " که موضع گیری ها و عکس العمل ها و مهمتر از آن نقش رهبری را مورد انتقاد قرار می دهد این نامه که با قلمی شیوا اما مغرضانه که از یک جریان سیاسی حمایت می کند نگارش شده است که ناخودآگاه و حتی بدتر از آن نیمه ناخودآگاه باعث تزلزل احساس درونی بعضی از حامیان نظام و خدشه دار شدن عواطف سربازان این نظام و در مقابل خوشحالی و خوش به حالی مخالفان نظام و ولایت را به ارمغان می آورد. این فرد که خود را سرباز نظام می داند که این موضوع را مکرر در پست هایش اورده است در بحبوحه انتخابات در کجای این سرزمین توهم زده و در زمانی بسیار حیاتی و تأثیر گذار حتی برای نسل های آینده قرار داشته که صدایی از آن برنخواسته و حالا امروز نامه ای به رهبری آن هم فعلاً سه نامه می نویسد و پست هایش را به موضوعاتی که تاریخ صدر اسلام و یا اتفاقات اخیر و عملکرد رئیس جمهور را به چالش می کشد . این آقا اگر خیلی دلسوز نظام بود و پایبند به رهبری که به نقل از خود ایشان نویسنده و فیلمسازی که بیشترین قلم را برای رهبری برداشته است . اینک صدایش صدای صور اسرافیل می شود تا برای عدالت وبلاگش را بروز رسانی کند و چقدر جالب است که ایشان در این چند ساله لب یه اعتراض نگشوده که احتمالا باید آبراهی قطع شده باشد که این مزرعه دار نظام برای داشتن آبی بیشتر به کدخدا شکایت می کند . کدخدایی که خودش و خودم به عدالت ورزیش قسم می خوریم . من نوعی و بنده حقیر بسیار مشتاقم که از تاریخ صدر اسلام گفته شود تا ابهامات آن محو شود و یا از بی عدالتی ها گفته شود تا عدالتی که پشت حصارهای تجدد ِ به اصلاح متمدنمان قرار دارد رهایی یابد و یا از عملکرد بعضی از مسئولین که حق هر شهروندی است انتقاد شود . من تنها گلایه ام این است که چرا اینقدر دیر ؟ این فرد که سال هاست در عرصه های مختلف فعالیت می کند امروز باید لب به اعتراض بگشاید و جالب اینجاست که این و بلاگ تا قبل از نامه اول به رهبری حتی 5 نظر دهنده نداشته است اما امروز به لطف مخالفان نظام ....... چرا باید نامه دوم به رهبری که از افرادی سخن می گوید که از چهرهای شاخص این مملکت هستند امروز منتشر شود ؟ نامه ای که خیلی دیر و خیلی دیر برای آگاهانه زیستن آحاد جامعه نگارش می شود که نباید کتمان کرد که اگر این نامه در سال قبل و یا در ماه های قبل از انتخابات منتشر می شد نتیجه انتخابات را عوض می کرد و حالا باز همان سوال قبلی که چرا اینقدر دیر ؟ و باید گفت که این سرباز نظام را هم باید در صف دوستانش که در نامه دوم به رهبری که آنها را دوست نما معرفی می کند قرار داد . من تا هفته قبل نمی دانستم که مظمون هفته ولایت در چیست و ازافکار چه کسانی جوانه زده است اما همین شما و دوستان شما بودید که این جوانه را شاخ و برگ داده اید و عجبا امروز به ولی امر مسلمین در نامه سومتان به رهبری در 3 بند برای ایشان تعیین و تکلیف می کنید . در ماه های اخیر کجا تشریف داشته اید که آقای مهندس موسوی تنها در مقابله هجمه ها و فشارهای رسانه ای و سیاسی قرار گرفته اند . چگونه خدا می تواند ما را دوست داشته باشد در حالی که امثال شما در پشت سبزقامتانی چون روح الله امینی ها جا خورده بودید . شمایی که تفکرات شریعتی را می ستودید آیا کتاب قاسطین ناکثین مارقین را در این چند ساله بخوبی خوانده اید که در آن دکتر مخالف بلامنازه " الاّ " ی بدون " لا " است . پس چگونه خدا می تواند ما را دوست داشته باشد . بنده حقیر به اندازه شما پدر پیرمان ( رهبر معظم انقلاب ) را ندیده و نمی شناسم اما این را به خوبی می دانم در زندگیم خط قرمزی وجود دارد که نمی توان از آن عبور کرد . خط قرمزی که همچون ربانی قرمز بر دور سبزه ای بزرگ به نام نظام قرار گرفته است و هر چه آن ربان شل تر شود وارفتگی سبزه ها بیشتر می شود . (در نگاه اول ربطی ندارد اما ...) سبزه سبز ، اندیشه سبز و جامعه ای سبز و این هم شعری از سهراب سبز : از سبز به سبز من در این تاریکی فکر یک بره روشن هستم که بیاید علف خستگی ام را بچرد من در این تاریکی امتداد تر بازوهایم را زیر بارانی میبینم که دعاهای نخستین بشر را تر کرد من در این تاریکی درگشودم به چمن های قدیم ، به طلایی هایی که به دیوار اساطیر تماشا کردیم من در این تاریکی ریشه ها را دیدم و برای بته نورس مرگ ، آب را معنی کردم هشت کتاب - حجم سبز یاعلی - علی کوچولو 88/9/9 باسمه تعالی شریعتی فرد نیست ، شریعتی مکتب است به انگیزه سالروز تولد معلم عرفان و آزادی و برابری دکتر علی شریعتی دوم آذر در این پستم می خواهم بر خلاف سنت مسبوق و عادت مألوف نویسندگان و متکلمان و بعضی وبلاگ نویسان که فقط در روز شهادت دکتر سمینارها و همایش هایی برگذار می کنند و برای او قلم می زنند ، من روز تولد دکتر را برای شکستن این سنت دیرینه به جهت شناختی بهتر از این اسلام شناس و علی شناس روشنفکر انتخاب نمودم . در ذیل داستانی کوتاه از تعقل درونی من و همچنین برگرفته از خاطره ای از آقای رحیم رحیم زاده . با ورق خوردن جبری کتاب زندگانیم نگاهی نو و برگی تازه از کتاب زندگی این معلم متعهد و پارسا پیدا می کنم : ما همه یه کهنه کتابیم ، مگه نه !!! یه سوال بی جوابیم مگه نه !!! پیغمبر بند 6 خود زادۀ کویر بود اما کویری ساخت که هنوز گرمای عطش او در رگ های خوانندگانش جاریست . در آن هیاهو و شور انقلابی کسی نبود که او را نشناسد . اما او فقط تنهایی را می شناخت و چه زیبا گفت که اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست او جایگزین تمام نداشته هایم است . 2 و حال باید او را در تنهایی و غربت در گوشه ای از قبرستان های دمشق یافت و اما افسوس که ما فقط او را دکتر علی شریعتی نامیدیم . پی نوشت ها : 1- مطلبی است در پشت جلد کتاب "نماز تسلیم انسانی عصیانگر" دکتر که فکر می کنم در این رابطه باشد : و اگر خفه ام کنند سازش نخواهم کرد و حقیقت را قربانی مصلحت نمی کنم و اما آن قوم اگر موفق شوند و مرا به دار کشند و یا همچون عین القضاة شمع آجینم کنند و یا مانند ژور دانو در آتش بسوزانند حسرت شنیدن یک آخ را هم بر دلشان خواهم گذاشت . 2- علی کوچولو در تنهایی از خود می پرسد : « علی تنهاست ، ابوذر در ربذه تنها بود ، علی سکوت را می شناخت ، ابوذر در تنهایی زندگی کرد ، علی در سکوت اسلام را معنا کرد ، ابوذر در تنهایی مرد و اما تو چه کرده ای علی مزینانی : در تنهایی علی را شناختی ، به تنهایی علی را به هم اندیشانت و همدردانت شناساندی ،( و چه هنرمندانه و روشنفکرانه گفتی : به سکوت گوش فرا دهید تا از علی سخن بگوید ، او با علی آشنا تر است . ( کتاب امت و امامت ) و تنها بر علیه زرو زور و تزویر جنگیدی و اینک تنها خفته ای ... و حال در تنهایی از خود می پرسم که ای علی کوچولو ، مسئولیت تو چیست ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و در خاتمه باید گفت : شریعتی فرد نیست شریعتی مکتب است ، مکتبی که هدف و مشی آن فقط رسیدن به اسلام محمد ، دین حقیقت ، دین مبارزه با زر و زور و تزویر ، دین فطرت ، دین عاری از افراطگرایی ، خرافه پرستی ، کج اندیشی ، بدعت سازی و تظاهر است ، مکتبی که تنها پناه آن ولایت است و اوتوپیای آن در یک جمله : انسانم آرزوست ... به نام خدا و به نام خدای علی و ابوذر چگونه زیستن یا چگونه بودن ؛ هدف چیست ؟!!! امروز به نتیجه ای رسیده ام که نمی دانم درست است یا غلط و نمی خواهم بگویم یک اعتقاد است که بیشتر به یک نظریه می ماند . اینکه امروز جامعه ما نیاز به یک قهرمان دارد به یک ابرمرد ، سوپرمن ، انسان مافوق نه مافوق انسان . البته شالوده این نظر به بعضی از سوالات ذهنم بر می گردد . سوالاتی همچون : 1- چرا یک نسل سومی یک هدف مشخص و والا برای ادامه زندگی ندارد ؟ 2- چرا یک نسل سومی از این آزادی که پدرانشان مهیا کرده اند نتوانسته اند به خوبی استفاده کنند ؟ 3- چرا یک نسل سومی این همه پریشان ، دردمند و منحرف ( از لحاظ اجتماعی و اخلاقی ) است ؟ . . . و هزاران چراهای دیگر ... جوابی که من به این سوال ها رسیده ام این است که نسل امروز ( بیشتر نسل سوم ) هنوز قهرمان خود را در فرهنگ جدید و تیپ جدید پیدا نکرده است . البته چرا ؛ قبل و بعد از انتخابات ابرمردهای ما شده اند آقایان مهندس موسوی و احمدی نژاد . و ما ایده آل هایمان را در آن ها جستجو می کردیم . چقدر خوسوقتم که خیلی زود پی به این افکار پوچ برده ام . اینک از پرداختن به شخصیت ها بگذریم و به این مسأله بپردازیم که امروز بحران اخلاقی جامعه را فراگرفته است . بحران اخلاقی یعنی جامعه ای که در آن هر چه از آموزه های دینی گفته شود از ارزش های معنوی آن کاسته می شود . فقدان علم اخلاق نیز زیرمجموعه همین بحران است که امروزه یکپارچه جهان را فراگرفته است که مفهوم حرف هایم را از زبان ژان ایزوله اینگونه بیان می کنم که : « امروز اروپا مانند یک شاهزاده بزرگی است که غرق سلاح و طلا و قدرت است اما از دردی می نالد که درمان ندارد . قدرت را و توانایی بر چگونه بودن را که امروز اروپا دارد و انسان متمدن امروز دارد با دانستن و آشنایی با چگونه بودن نباید اشتباه کرد . رنج انسان امروز این است که بیش از همیشه مقتدر تر است و می تواند خود را انچنان که بخواهد بسازد اما نمی داند چگونه ؟» زیرا به قول جان دیوئی انسان امروز از هر جهت در طول تاریخ مقتدر تر است و راست هم هست اما از همه وقت به قول او " اخلاق " و به نظر من حتی " علم اخلاق " در دوره جدید پریشان تر است . ( امت و امامت دکتر - صفحه 87 ) تنها کسی که می تواند راه برون رفت از دو سوالی که همه عصر ها و همه نسل ها بوده ( چگونه زیستن؟ و چگونه بودن ؟ ) را در یک چیز جست : " امام " مکتب انتظار همین است ، منتظر منجی بودن ، موعود را به انتظار ایستادن نه به انتظار نشستن ، خود را در امت دیدن نه در ملت شناختن . و به قول علامه طباطبائی (ره ) : * ما سرانجام هر چه را در « خارج » جستجو می کردیم در « درون » یافتیم .* و من معتقدم که بزرگترین آفت نظام ما نه لامذهبان هستند و نه خشکی مقدسان که هرهری مذهبانی که نه ناکثین و نه مارقین هستند که انها همان قاسطین تاریخ اند . آنها در غرب زدگی و شرق شناسی اشباع شده اند و به قول همان غربی ها اینها روشنفکر نیستند اینها اسیمیله هستند . روشنفکرنماها و انسان هایی در شکلک های غربی که کلمه تعصب را از اندیشه هایشان از یاد برده اند . آنهایی که تجدد را با تمدن عوض کرده اند . بگذریم و در تعقل و تفکر برای این سه کلمه بیندیشیم. تا بتوانیم این سه کلمه محروم و مظلوم که پشت حصارهای تجددِ به اصطلاح متمدنمان اسیر شده اند را بازیابیم . و این سه کلمه : امت ، امامت ، تعصب پی نوشت این پست : این هم داستان روایت یکی از هرهری مذهبان دوست داشتنی میهنمان : چوپاني گله را به صحرا برد به درخت گردوي تنومندي رسيد. از آن بالا رفت و
به چيدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختي در گرفت، خواست فرود آيد،
ترسيد. باد شاخه اي را كه چوپان روي آن بود به اين طرف و آن طرف مي برد.
ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند. در حال مستاصل شد .... از دور
بقعه ی امامزاده اي را ديد و گفت: اي امام زاده گله ام نذر تو، از درخت
سالم پايين بيايم. قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي
پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت. گفت: اي امام زاده خدا راضي نمي شود
كه زن و بچه من، بيچاره، از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب
شوي. نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم .... قدري پايين تر
آمد. وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت: اي امام زاده نصف گله را چطور
نگهداري مي كني؟ آن ها را خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله
را به تو مي دهم. وقتي كمي پايين تر آمد گفت: بالاخره چوپان هم كه بي مزد
نمي شود! كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد. وقتي باقي تنه را
سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت: مرد
حسابي چه كشكي چه پشمي؟ ما از هول خودمان يك غلطي كرديم غلط زيادي كه
جريمه ندارد. منبع : کتاب کوچه احمد شاملو علی کوچولو 25 آبان 88 به نام خدا و به نام خدای علی و ابوذر من از نوجوانی همیشه این خیال را در سر می پروراندم که اگر روزی سخنران یا نویسنده و قلم زن شدم ( البته به اقتضای گرایش فکری و جهت گیری های سیاسی و فرهنگی خانودگی ) از دکتر شریعتی بنویسم و از اندیشه هایش ، جهت گیری هایش ، دردها و نگرانی های دینی اش ، کتاب ها و سخنرانی هایش و به طور کل از خودش . اما زهی خیال باطل اگر قرآن و نهج البلاغه و علی نبود کتاب های دکتر شریعتی معنایی نداشت و اگر کتاب های دکتر نبود انحطاط فکری من قوت می گرفتو شایدم من روزی در صف قاسطین یا مارقین و یا ناکثین قرار می گرفتم . و چه می گویم ... !!؟ اما اصل چیست ؟ حقیقت به چه معناست ؟ دکتر چه می خواهد از ما ؟ قلم زدن برای اسلام و تشیع علی با آن قلمی که توتمش بود ، می جنگد با قاسطین همان دشمنان دیرینه اسلام ( گفتم اسلام چرا که اسلام حقیقت است و حقیقت امری فطری و دین اسلام دینی فطری { سوره روم آیه 30 } )و مبارزه می کند با مارقین بی شعور و کج اندیش متعصب و مقابله می کند با ناکثین همان حقیقت شناسان خیانتکار . که این است طرحی از یک زندگی روشنفکر دینی که با ابزار فرهنگ و قلم با این سه عنصر پلید : زر و زور و تزویر می جنگد . برای رسیدن به حقیقت اگر می توانی بمیران ( جهاد ) و اگر نمی توانی بمیر ( شهادت ) چه جالب که نمی دانم دراین چند سطربالا بازشناسی تاریخ صدر اسلام کرده ام یا تعریفی از دکتر شریعتی !!؟ جواب ساده است ، نه بازشناسی کرده ام و نه تعریفی ؛ که این خود ، " جبر تاریخ " است . ( کافیست نیم نگاهی به اطراف خود کنیم ؟!!! ) * در هوای مه آلود شبیخون زدن راحت است ، در هوای مه آلود سیاسی امروز ایران مراقب شبیخون دشمن باشیم . * بگذریم که اینها به قول دکتر فقط ناله کردن است نه دوای درد مزمن تاریخی . موضوع این است که به عقیده من دکتر شریعتی نه می خواست از او تعریف و تمجیدی شود و نه کتاب های او بعد از 30 سال بازخوانی شود . ( چقدر زود ، دیر می شود . ) این جبر تاریخ است و خب از ما کاری نیست جز تماشای تکرار تاریخ . کتاب های دکتر بازخوانی می شود و البته محتوایش چقدر به روز و آگاهانه . که گویی در این قرن تنها روشنفکر تراز اول وطنم هنوز اوست . من معتقدم دکتر اینها را نمی خواهد ، نه تعریف و نه تمجید . او خود را فدای اسلام کرد ؛ اسلام محمد ، اسلام علی ، اسلام ابوذر و ... که او همین را از ما می خواهد که او را دگر بار فدای علی و آرمان علی کنیم . خلاصه کنم : تعریف افراطی از دکتر ، اندیشه هایش ، جهت گیری هایش ، کتاب هایش و ... یعنی مقابله با افکار و تفکر و اعتقادات خود دکتر . یعنی تشیع صفوی در مقابل تشیع علوی . یعنی کج فهمی از آرمان ها و محتوای رداهای پرشور و انقلابی او . و در یک جمله ( باز هم نقل از خود او ) : شناخت علی " ذهنیت " است و حب علی " احساس " اما تشیع علی ، " عمل " است . اولین جمله از اولین صفحه کتاب قاسطین مارقین ناکثین البته در خاتمه سایتی معرفی می کنم که مصداق حرف هایم است .( http://tashayoealavi.persianblog.ir/) سایتی که می نویسد « دکتر علی شریعتی (ع) » که این وبلاگ رسما نویسنده آن را ملحد می شناسد . او بجای تشیع علی ، تملّق علی می کند و ناخودآگاه و حتی بدتر از آن نیمه ناخودآگاه باعث تخریب آرا و اندیشه های دکتر می شود . و پستم را با جمله ای از دکتر به اتمام می رسانم . برای خراب کردن یک حقیقت خوب به آن حمله مکنید بد از آن دفاع کنید . آخرین جمله از آخرین صفحه کتاب قاسطین مارقین ناکثین
" به یاد
معلم متعهد شهید علی اکبر اکبری " هر روز می
بینمش . خانه اش پشت خانه ماست . هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم از گوشه پنجره اتاقم می بینمش ، همان سایه خاموش ، طبق معمول ساکت و ثابت . سایه
خاموش ؛ خودش این اسم را برایش گذاشته بود ، همان روزی که عکسش را به پدرم داده
بود . از وقتی
که می شناسمش و می بینمش هم ساکته و هم ثابت . نه با کسی حرف می زند و نه کسی با
او کاری دارد . هر بار که می بینمش به من خیره میشود . انگار چیزی می خواهد بگوید
. نمی دانم شاید می خواهد بگوید بار سنگینی رو شانه هایم است . آخه می دانی ؟ تقریباً
سه ماه قبل از به دنیا آمدنم قرار بود اسم من را بگذارند میلاد . اما او در همان
برهه از زمان رفت و رفت دیگر برنگشت . اما
با برنگشتنش اسم من را برگرداند . 7 مهر
میلاد نه علی اکبر به دنیا آمد . هر روز که
بزرگتر می شوم فکرمی کنم شانه هایم سنگین تر می شود ، شایدم بخاطر آن اسم باشد. باز هم
صبح می شود،می بینمش همان سایه خاموش توی آن قاب بزرگ که مخصوص شهیدان است. از
"خودم" گفتم و از "خودت"
تا " من " ، " تو
" شوم . باز هم
شانه هایم سنگین است ؛ چقدر " تو " شدن سخت است ؟!! این هم
گوشه ای از وصیت نامه معلم متعهد شهید علی اکبر اکبری : اگر شکوه
ایثار را باور کنیم ، عاشق خواهیم شد و اگر
عاشق شویم ، جانبازی در راه معشوق مشکل نخواهد بود تا حلاوت شهادت را دریابیم . و اگر
حلاوت شهادت را دریابیم ، شهید خواهیم شد . یک انتقاد
کوچولو از علی کوچولو : به جای
آنکه تشییع جنازه شهید را در دانشگاههایمان ترویج کنیم ، فرهنگ شهید و شهادت را بگستریم . که این را هم شهید می خواهد و هم خدای شهید
آری این چنین شد معلم برگفته از
کتاب " این چنین بود برادر "
دکتر علی شریعتی یادداشت هایی کرده ام تا امشب از آنچه که در
این چند شب خوانده و نوشته ام نتیجه گیری کنم ، اما نوشته ها و عطش کلام معلم
عزیزم دکتر علی شریعتی که اگر نگویم تنها کسی است ولی مطمئناً می توانم بگویم :
قویترین نویسنده ای است که نثر امروز را در خدمت ایمان دیروز ما قرار داده است .
گفتم نثر امروز ؛ نثری که 32 سال از خواب ابدی آن می گذرد ، اما هرچه می گذرد به
امروزی بودنش و لازمه محسوس تغذیه تفکرات نسل امروز به آن بیشتر می شود . کسی که خود را متعلق به طبقه ای می دانست که
تحصیل کرده اش می داند در چه جوی فکر می کند و چه رابطه ای با دین دارد و چه هدف
هایی دارد و صاحب چه زبان و فرهنگی است . و از طرفی دیگر خود می گوید : من به طبقه
و نژادی وابسته ام که خون هیچ شریفی ، از آنهایی که شرافتشان به طلا و زرو زور
وابسته است ، در رگم نیست . معلم ؛ تو گفتی سی هزار برده سی سال سنگ هایی
چنان عظیم را از فاصله هزار کیلومتری به دوش می کشیدند ، گروه ها گروه در زیر این
بار سنگین جان می سپردند و هر روز خبر مرگ صد ها نفر را به فرعون می دادند و این
بود نظام بردگی . اما من به اقتضای تاریخ میهنمان اینگونه برداشت می کنم که بردگان
تاریخ همان دلاورمردان و زنان با ایمان کشورم هستند که سنگ ها و پایه های انقلاب
را در طی چندین سال مبارزه با استبداد و
استثمار و استکبار که با گوشت و پوست و استخوان خود این اهرم بزرگ مجازی دینی و
مذهبی جهان اسلام را چیدند . این انقلاب با سنگ سنگی بر گوشت و خون جداد من و تو
ساخته شده است . معلم ؛ تو رفتی و ما همچنان در کار ساختن تمدن
های بزرگ و فتح های نمایان و افتخارات عظیم هستیم . اما با این تفاوت که دیگر به
روستاهیمان نمی آیند و چون چهارپایان برای ساخت گورهاشان و برای جنگ علیه کسانی که
نمی شناسیم به بردگی نمی برند . تا پدران و مادرانمان چشم انتظار مان بمانند و اگر
در جنگی پیروز شویم افتخار و قدرت نصیب کسانی دیگر نمی شود تا ما هرگز در فخرو
غنیمتش سهیم نباشیم . تو نبودی جنگی در گرفت و شاگردانت چه دلیرانه جنگیدند اما نه
بعنوان برده و نه با دشمن ناشناخته که خودشان مردانه به میدان نبرد شتافتند تا یکی
از آرزوهای معلمشان را که همانا وحدت ملی بود بارور کنند . معلم ؛ بعد از تو تحولی بزرگ پدید آمد . فرعون
ها ، قدرتمندان و زورمندان تاریخ باز هم تغییر تفکر دادند و ماهمچون تو خوشحال
شدیم چرا که دیگر کنفسیوس های حکیمی نیستند که از جامعه و انسان بگویند و بعد به
وزارت شاهزادگان چین بپیوندند . زرتشت هایی را نداریم که از ما تازیانه خوردگان و
عزاداران دخمه ها هیچ سخنی نگویند و مانی هایی که از نور بگویند و به ظلمت بشتابند
. معلم ؛ تو قربانی این بنای عظیم و بزرگ شدی و
نورا باید به حق فدای اسلام نامید . تو مردی را به ما معرفی کردی که از کوه فرود
آمده است و خود را پیام آور خدا نامید . مردی که می گوید آمده است تا بر همه
بردگان و بیچارگان زمین منت بگذارد و آنان را پیشوایان جهان و وارثان زمین قرار
دهد . مردی که که یتیم بوده و هم طبقه ما بردگان . و تو به خدای محمد ایمان آوردی
، چرا که همه برادرانت را گرد او دیدی . بلال ، ابوذر ، سلمان ، عمار ، یاسر و
باور کردی و به خدایش ایمان آوردی چرا که کاخش چند اتاق گلی بود و بارگاه و تختش
تکه چوبی بود انباشته از برگ ها ی خرما ! این همه دستگاه او بود و همه فشاری بود
که برای ساختن خانه اش بر مردم وارد کرد ! و تا بود چنین بود و چنین مرد . و تو چه
کردی ؟ هر آنچه در وجودت بود و هرآنچه که در اندیشه ات بود فدا کردی تا او را به
ما بشناسانی و بودی چنین بودی و چنین مردی و باید به این قلمت حسد ورزید که محمد
را آنگونه که شایسته اوست به ما نشان دادی که گویی محمد را فقط تو می شناختی . معلم ؛ ناامید شدی که چه می توانی بکنی ؟! قدرتی بوجود آمده بود که در جامه توحید ، همان
بت ها را پنهان داشت و در معبد و محراب ( الله ) آن آتش های فریب را برافروخته بود
و باز همان چهره های قارونی و فرعونی که بنام خلافت الله و خلافت رسول الله بر جان
بشریت و بر جان ما تازیانه شرع نواختند . ما باز به بردگی افتادیم تا مساجد بزرگ
را بسازیم . اما تو با قلمت خدای خود و خدای ما را و محمد خود و محمد مارا و علی
خود و علی ما را چنان شناساندی که تفاوت روحانیون مبارز و روحانیون رسمی را
فهمیدیم و از تو سپاسگزایریم بابت گشودن پنجره ای که در کنج اتاقی تاریک و ظلمت
زده بود که در کتاب تشیع علوی و تشیع صفوی تو کاملا مشهود است و اینگونست که تو
رسالت و اصالت دینی و ایرانی خودت را به رخ روشنفکران غرب زده کشیدی . اما باز باور کردی که راه نجاتی نیست و سرنوشت
محتوتمان بردگی و قربانی شدن است . به همین دلیل بود که گفتی چه تفاوتی بود بین
این مساجد و آن معابد ! اما ناگهان مردی یافتی که مرد جهاد و مرد عدالت بود . مردی
یافتی که دخترو پسرش وارث پرچم سرخی بودند که در طول تاریخ در دستان ما بود و
پیشوایان ما . مردی که چه در وضع و عصر و جامعه تو وچه در عصر حاضر و در جامعه ای
که من زندگی می کنم باز من و تو و هم نژادانمان و هم طبقه هایمان به او نیازمندیم
. نیازمند اوییم و محتاج پیشوایی چون او که همه تمدن ها و فرهنگ و مذهب ها یا
انسان ها را حیوانات اقتصادی ساخته اند . مردی که تمامی عمرش را بر روی این سه
شعار گذاشت که همه هستی خود و خاندانش را فدای این سه کرد : مکتب ، وحدت ، عدالت معلم ؛اما تو رفتی نمیدانم و نمی دانیم که چرا
و چگونه ؟!! شاید هم مشیت الهی اینچنین بود چرا که معتقدم هر کسی تکلیفی برای آمدن
و قدم گذاشتن در این دنیا دارد وتو چه عارفانه شمع راه خدا شدی. تو رفتی و او آمد
مردی که آن گونه می خواستی که او بر خلاف حکیمان دیگر ، بر خلاف نوابغ و
اندیشمندان دیگر که اگر نابغه اند مرد کار نیستند و اگر مرد کارند مرد اندیشه و
فهم نیستند و اگر هر دو هستند مرد پارسایی و پاکدامنی نیستند و اگر هر چهار هستند
، مرد عشق و احساس و لطافت روح نیستند و اگر همه هستند ، خدا را نمی شناسند. و او همه را داشت . هر چه خوبان دارند او همه
را در خود داشت و خلاصه در یک جمله : منش و مشی فکری او این بود : علی وار بودن ،
علی وار زیستن و علی وار اندیشیدن . معلم ؛ آنچه که می خواستی و آن انقلابی که از
آن دم می زدی و آن منشوری که برای عرفان ، برابری وآزادی برایمان تدبین کردی توسط
مردی که منتظرش بودی که ما او را امام خواندیم به تحقق انجامید . مردی که می گویند
روح الله است . روح الله آمد تا یأس فلسفی ، مذهب ارتجاعی و افکار منجمد قرون وسطی
ایی را در جامعه ای که روشنفکرانش را به بند و متفکرانش را تبعید و عوامش را سرکوب
می کردند به پایان رساند. او آمد تا شیعه علوی را که بزرگترین دغدغه دینی
تو بود را در این مملکت علوی علم کند . او آمد تا نوید بخش بهاری در اندیشه های
متوحشمان باشد . او آمد تا عزم تو را به سر منزل مقصود برساند . معلم ؛ او ( روح الله ) در کنار بردگان و
آوارگان و بی پناهان جهان زیست تا پلک هایش در سنگینی مرگ خورشیدمان را پرده کشید
. و هنوز هم همه حیران و سرگردان در عشق او غرقند . اما بعد از او ناگهان همچون تو
باور کردیم که بعد از او دیگر روشنایی نیست و سرنوشت محتوتمان همان بردگی و قربانی
شدن است اما چه باور خوشحال کننده ای که همچون خوابی آشفته می ماند نمی خواهم قیاس
کنم ای معلم چرا که تاریخ تکرار می شود اما مردان آن هرگز آن دوران علی به خلافت
نرسید اما در این عصر علی نامی به ولی امر مسلمین دست یافت که همیشه می گوید و می
بوید و می سراید : مقتدای من علیست . معلم ؛ نمی دانستم اما حالا می دانم ، درک نمی
کردم و اما حالا می فهمم که چرا رفتی ؟ خوانده ام و شنیده ام که تو ، او (روح الله
) را می شناختی و در رکاب او برای مبارزه دست به قلم بردی و تو می دانستی ، می دانستی که رفتنی هستی و می دانستی که گفتی
اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست که اینک دیدیم که حال در غربت و در تنهایی
چه آرام و آسوده خفتی تا خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازی و بدین سان بشکنی در
خود سکوت مرگبارت را . می دانستی که او می آید تا زمستان بردگی اندیشه هایمان باشد و بهار آزدی اندیشه هایمان. و قتی تمام حوادث تمام مطالب و تمام آثارت و
تمام عکسهایت را کنار هم می چینم فقط یک چیز به ذهنم می رسد که : علی نامیدن
سزاوار تو بود. و اما معلم ؛ من نگرانم که دیگر بار معابد عظیم
و پرشکوه بنام او سرکشد و شمشیرها بر رویشان آیات جهاد بسویمان آخته شود و بازاز
ثمره غارت ما بدست جور، بیت المال ها سرشار شود و محراب های پر شکوه و قصرهای بزرگ
و کاخ های سر به فلک کشیده به قیمت خون و زندگی ما سرکشد و این بار بنام
"الله ". من نگرانم که روزی آن دست نوشته هایت ، آن عطشی که از کلامت
پیداست و آن نیایش های جاویدانت و آن کویر همیشه ماندگارت را درزیرزمین های تنگ و
تاریک کتابخانه ها و آکادمی ها یافت . من نگرانم که آن اتوپیایی که تو برایمان
ترسیم کردی جز در کتاب هایت نتوان یافت . من نگرانم که همچون تو که نگران بودی ،
در چه بابی ؟ در این باب که" رادها
کریشنان " اینگونه می گوید : وقتی زور و حیله لباس تقوا به تن کند ،
بزرگترین فاجعه تاریخ پدید می آید . ای
معلم من نگرانم . هوالعلیم او آگاه است سلام دوستان عزیز یه مدتی بود تو فکر این بودم که آیا می تونم دیدگاه و نگاه خودم را از زبان دیگران مطرح کنم یا خیر ؟ که حالا رسیدم به این سه مطلب ذیل که شاید در نگاه اول هیچ سنخیتی با هم نداشته باشند اما درک و بیان من به ترتیب مطالب بدین صورت است که : انسانیت ، تشیع و اسلام گرایی براحتی و بسیار گسترده و وقیحانه تظاهر می شود . و پیدایش تظاهر فقط از شعور فرهنگی جامعه پدید می آید . به امید روزی که تظاهر جای خودش را به حقانیت ذاتی انسان دهد . این گوشه ای از نگرانی و آینده نگری سه مرد مسلمان شیعه است که تعهد واقعی خود را به اسلام واقعی ثابت کرده اند :
این گوشه ای از سخنرانی پدر طالقانی : این گوشه ای از سخنرانی دکتر در مورد لایق شیعه بودن :
من گاندی آتش پرست را بیشتر لایق شیعه بودن می دانم تا آیت الله بهبهانی و بدتر از او علامه ی مجلسی را و چه می گویم؟مجلسی سنی است
گورویچ
یهودی ماتریالیست كمونیست به خاطر آنكه تمام عمر را علیه جاهلیت فاشیسم هیتلر و دیكتاتوری استالین و استعمار نظامی ارتش سری فرانسه برای اسارت
مردم الجزایر و جلادی های صهیونیسم و قتل عام مردم فلسطین در مبارزه و خطر
و فرار و آوارگی دور دنیا زیست و سال ها با قدرت قلم و شخصیت علمی اش از
آزادی مسلمانان الجزایر و فلسطین در برابر فرانسه ی مسیحی و و اسرائیل
یهودی دفاع های مردانه كرده و جانش را به خطر انداخت با اینكه در فرانسه
زندگی می كرد و نژادش یهودی بود از مرجع عالیقدر شیعه حضرت آیت الله
العظمی میلانی كه تا كنون هرچه فتوا داده است در راه تفرقه ی مسلمین بوده
یا كوبیدن هر حركتی در میان مسلمین و یك سطر در تمام عمرش بر علیه بیست و
پنج سال جنایت صهیونیسم و هفت سال قتل عام فرانسه و صدسال استعمار و صدها
سال استبداد ننوشته و ولایت برایش مقام نام و دكان نان و چماق دست بوده
است به مراتب به تشیع نزدیك تر است. این متن نامه دکتر چمران که حتی اصل آن با دست خط خود ایشان درسایتها موجود است : مدعیان اسلام ! ماه رمضان شد ، می و میخانه بر افتاد ماه رمضان ، ماه ضیافت خدا ، ماه خونه تکونی دلامون، ماه ... رو به همه دوستان خوبم تبریک می گم و امیدوارم تو این ماه هر چی که از خدا می خوان اجابت بشه. بار دیگر بی تو این شمایی و رسالت شماست که یکبار دیگر به قربانگاه فرستاده می شود....... عطر تو را
خبر آمد خبري در راه است
مثل این چند خط ...
حال باید گفت که ای روشنفکر :
چه باید کرد ؟ از کجا باید آغاز کرد ؟
آیا باید باز هم دست به دامن شریعتی شد یا تئوری سروش را جدی گرفت ؟
آیا اتوپیایی که پدرانمان 30 سال پیش در ذهن خود ترسیم کردند این بود ؟
آیا 8 سال در خون غلتیدن ثمره اش این است ؟
آیا امروز ما نیاز به رفورمیسم داریم ؟
آیا باید راه سبز امید ساخت یا پرده نفاق را دوخت ؟
آیا امروز می توان بخوبی بازخوانی تاریخ ، قاسطین ، ناکثین و مارقین فعلی را بازشناسی کرد ؟
آیا امروز دولت به معنی واقعی کلمه سیاست را اجرا می کند یا پولیتیک را ( کتاب امت و امامت دکتر شریعتی ص 42 )
بارها و مکرر در پست هایم آوردم که مشکل ما ، مشکل فرهنگی است ( مانند : فرهنگ اقتصادی نه اقتصاد فرهنگی ) . چقدر خوش به حالم شد که سیاستمداران ما امروز به فکرش افتادند و دست از استحمار این مردم برداشتند که یک ضرب المثل معروف میگه : " هیچ وقت برای شروع دیر نیست . "
گفتم و می گویم و اگر مباحث امروز در حد یک حرف باشد باز هم خواهم گفت که ما احتیاج مبرم و حیاتی به یک انقلاب فرهنگی داریم .
و ماهمچنان در خم یک کوچه ایم کوچه بهمن 57
انسانم آرزوست ...
![[258963.jpg]](http://4.bp.blogspot.com/_caUET_NpegY/SbzBVzDqabI/AAAAAAAAAFE/ozdCfU9b04w/s1600/258963.jpg)


در چنین محیطی است که یک انسان خودخواهی و در عین حال
باهوش و زرنگی سر
بیرون میاورد
از چه راه مردم را فریب میدهد؟
از طریق وعده آب و نان.وعده مسکن.وعده آسایش در چنین
محیطی
این انسان برای رسیدن به هدف همه جور وسیله را توجیه
میکند
دین را به استخدام میگیرد.دروغ میگوید.فریب میدهد.خدا را
شاهد میگیرد که من
دلسوزترین مردم در حق شما ملتم
ولی روحیه اش لجوج ترین ، کینه ورزترین مردم است نسبت به خلق
تا وقتی سوار کار نشده وعده میدهد
همین که سوار شد دیگر به هیچ چیز رحم نمیکند

و چرا مورد قبول واقع شود - عمل و پاکی و تقوی و الزام به معیار های اسلامی و انقلابی
است که مبین و مشخص افراد می باشد .مشکل ما این است که امروز هر کسی ؛ با هر
سابقه ای و هر معیاری و هر اخلاقی ریش می گذارد و اظهار تقدس می کند و با شعار های
تند وارد معرکه می شود و دیگر هیچکس را قبول ندارد و عملش جز هرج و مرج و آشوب
چیز دیگری نیست .

عشق و طرب و باده به وقت سحر افتاد
افطار به می کرد برم پیر خرابات
گفتم که تو را روزه به برگ و ثمر افتاد
با باده وضو گیر ، که در مذهب رندان بر حضرت حق این عملت بارور افتاد 

چرا هربار که نیمه شعبان می رسد سفرة دل گرفته ام را نزد تو می گسترم؟ شاید چون سایة تو را همچنان بر سرم گسترده می بینم. شاید هم که چون نمی گذارند صدایم شنیده شود، بدنبال چاهی می گردم تا آهی برکشم. شاید هم که برباد رفتن میراث توست که اینچنین آتشم می زند و داغ دیرینه را تازه می کند.
آقای من! دیدی که چه روزهایی را شاهد بودیم که امکان بازشناسی تاریخ صدر اسلام را برایمان ممکن ساخت؟ دیدی که چگونه با سپر دین این دینداران مهدویت را به صلابه کشیدند . دیدی که چگونه با نام دموکراسی و اسلام محمدی چه زندان ها که نساخته اند ، و چه جوانها که کشته نشده اند ! دیدی که برای بقا در قدرت مشروعیت ولایت فقیه را بین مردم و خدای این مردم بیدار جا به جا می کردند. دیدی که چه خونها ریخته شد که چه حقاً و چه ناحق کسی پاسخگوی این خون ها نبود و نیست و آیا این نیست که این خون های پایمال شده روزی سپر بلای این دین مبین خواهد شد و مشهود است که مقصرین این فرجام عظیم کسانی نیستند جز افراطیون دیندار نمای کج اندیش .
و من با این سطح پایین اندیشه تنها راه برون رفت از این بی تدبیری دینی که برای بقای نظام دین را به مسلخ می کشند که یادشان رفته که امام خمینی ( ره ) نظام را فدای دین کردند نه دین را فدای نظام که هشت سال این مردان خدا اول برای اسلام و بعد برای میهن که فقط در این دو جاست که باید خون داد ، جانشان را نثار کردند تنها راه ظهور شماست . ظهور شماست که نه تنها به این جامعه بلکه به تمام جهان عدالت آزادی و دینداری واقعی می دهد .
باد سحرگان
هرجا که برد
مردی زخاک رویید
علی کوچولو نیمه شعبان مردادماه 1388
سرخوش آن دل كه از آن آگاه است
شايد اين جمعه بيايد ، شايد
پرده از چهره گشايد ، شايد
دست افشان ، پاي كوبان مي روم
بر در سلطان خوبان مي روم
مي روم بار دگر مستم كند
بي پر و بي پا و بي دستم كند
مي روم كز خويشتن بيرون شوم
پرده ي ليلا رخي مجنون شوم
هر كه نشناسد امام خویش را
بر كه بسپارد زمان خویش را
با همهی لحن خوش آواییام
در به در کوچه تنهاییام
ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمهی تو از همه پر شورتر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایهی ما میشدی
مایهی آسایهی ما میشدی
هر که به دیدار تو نایل شود
یک شبه حلاّل مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه ما را عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامهی جان من است
نامهی تو خط امان من است
ای نگهت خاستگه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده برانداز ز چشم تَرم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یار و مدد کار ما
کـی و کجا وعدهی دیدار ما
دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد
به مكه آمدم ای عشق تا تو را بینم
تویی كه نقطهی عطفی به اوج آیینم
كدام گوشه مشعر، كدام كنج منا
ز شوق وصل تو در انتظار بنشینم
ای زلیخا دست از دامان یوسف باز كش
تا صبا پیراهنش را سوی كنعان آورد
ببوسم خاك پاك جمكران را
تـجلیخـانه پیغمبران را خبر آمد خبري در راه است
سرخوش آن دل كه از آن آگاه است
شايد اين جمعه بيايد ، شايد
پرده از چهره گشايد ، شايد
| :قالبساز: :بهاربیست: |

