سروینه باغ
ای دل نگفتمت مرو از راه عاشقی رفتی بسوز که این همه آتش سزای توست
به نام خدا و به نام خدای علی و ابوذر من از نوجوانی همیشه این خیال را در سر می پروراندم که اگر روزی سخنران یا نویسنده و قلم زن شدم ( البته به اقتضای گرایش فکری و جهت گیری های سیاسی و فرهنگی خانودگی ) از دکتر شریعتی بنویسم و از اندیشه هایش ، جهت گیری هایش ، دردها و نگرانی های دینی اش ، کتاب ها و سخنرانی هایش و به طور کل از خودش . اما زهی خیال باطل اگر قرآن و نهج البلاغه و علی نبود کتاب های دکتر شریعتی معنایی نداشت و اگر کتاب های دکتر نبود انحطاط فکری من قوت می گرفتو شایدم من روزی در صف قاسطین یا مارقین و یا ناکثین قرار می گرفتم . و چه می گویم ... !!؟ اما اصل چیست ؟ حقیقت به چه معناست ؟ دکتر چه می خواهد از ما ؟ قلم زدن برای اسلام و تشیع علی با آن قلمی که توتمش بود ، می جنگد با قاسطین همان دشمنان دیرینه اسلام ( گفتم اسلام چرا که اسلام حقیقت است و حقیقت امری فطری و دین اسلام دینی فطری { سوره روم آیه 30 } )و مبارزه می کند با مارقین بی شعور و کج اندیش متعصب و مقابله می کند با ناکثین همان حقیقت شناسان خیانتکار . که این است طرحی از یک زندگی روشنفکر دینی که با ابزار فرهنگ و قلم با این سه عنصر پلید : زر و زور و تزویر می جنگد . برای رسیدن به حقیقت اگر می توانی بمیران ( جهاد ) و اگر نمی توانی بمیر ( شهادت ) چه جالب که نمی دانم دراین چند سطربالا بازشناسی تاریخ صدر اسلام کرده ام یا تعریفی از دکتر شریعتی !!؟ جواب ساده است ، نه بازشناسی کرده ام و نه تعریفی ؛ که این خود ، " جبر تاریخ " است . ( کافیست نیم نگاهی به اطراف خود کنیم ؟!!! ) * در هوای مه آلود شبیخون زدن راحت است ، در هوای مه آلود سیاسی امروز ایران مراقب شبیخون دشمن باشیم . * بگذریم که اینها به قول دکتر فقط ناله کردن است نه دوای درد مزمن تاریخی . موضوع این است که به عقیده من دکتر شریعتی نه می خواست از او تعریف و تمجیدی شود و نه کتاب های او بعد از 30 سال بازخوانی شود . ( چقدر زود ، دیر می شود . ) این جبر تاریخ است و خب از ما کاری نیست جز تماشای تکرار تاریخ . کتاب های دکتر بازخوانی می شود و البته محتوایش چقدر به روز و آگاهانه . که گویی در این قرن تنها روشنفکر تراز اول وطنم هنوز اوست . من معتقدم دکتر اینها را نمی خواهد ، نه تعریف و نه تمجید . او خود را فدای اسلام کرد ؛ اسلام محمد ، اسلام علی ، اسلام ابوذر و ... که او همین را از ما می خواهد که او را دگر بار فدای علی و آرمان علی کنیم . خلاصه کنم : تعریف افراطی از دکتر ، اندیشه هایش ، جهت گیری هایش ، کتاب هایش و ... یعنی مقابله با افکار و تفکر و اعتقادات خود دکتر . یعنی تشیع صفوی در مقابل تشیع علوی . یعنی کج فهمی از آرمان ها و محتوای رداهای پرشور و انقلابی او . و در یک جمله ( باز هم نقل از خود او ) : شناخت علی " ذهنیت " است و حب علی " احساس " اما تشیع علی ، " عمل " است . اولین جمله از اولین صفحه کتاب قاسطین مارقین ناکثین البته در خاتمه سایتی معرفی می کنم که مصداق حرف هایم است .( http://tashayoealavi.persianblog.ir/) سایتی که می نویسد « دکتر علی شریعتی (ع) » که این وبلاگ رسما نویسنده آن را ملحد می شناسد . او بجای تشیع علی ، تملّق علی می کند و ناخودآگاه و حتی بدتر از آن نیمه ناخودآگاه باعث تخریب آرا و اندیشه های دکتر می شود . و پستم را با جمله ای از دکتر به اتمام می رسانم . برای خراب کردن یک حقیقت خوب به آن حمله مکنید بد از آن دفاع کنید . آخرین جمله از آخرین صفحه کتاب قاسطین مارقین ناکثین
" به یاد
معلم متعهد شهید علی اکبر اکبری " هر روز می
بینمش . خانه اش پشت خانه ماست . هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم از گوشه پنجره اتاقم می بینمش ، همان سایه خاموش ، طبق معمول ساکت و ثابت . سایه
خاموش ؛ خودش این اسم را برایش گذاشته بود ، همان روزی که عکسش را به پدرم داده
بود . از وقتی
که می شناسمش و می بینمش هم ساکته و هم ثابت . نه با کسی حرف می زند و نه کسی با
او کاری دارد . هر بار که می بینمش به من خیره میشود . انگار چیزی می خواهد بگوید
. نمی دانم شاید می خواهد بگوید بار سنگینی رو شانه هایم است . آخه می دانی ؟ تقریباً
سه ماه قبل از به دنیا آمدنم قرار بود اسم من را بگذارند میلاد . اما او در همان
برهه از زمان رفت و رفت دیگر برنگشت . اما
با برنگشتنش اسم من را برگرداند . 7 مهر
میلاد نه علی اکبر به دنیا آمد . هر روز که
بزرگتر می شوم فکرمی کنم شانه هایم سنگین تر می شود ، شایدم بخاطر آن اسم باشد. باز هم
صبح می شود،می بینمش همان سایه خاموش توی آن قاب بزرگ که مخصوص شهیدان است. از
"خودم" گفتم و از "خودت"
تا " من " ، " تو
" شوم . باز هم
شانه هایم سنگین است ؛ چقدر " تو " شدن سخت است ؟!! این هم
گوشه ای از وصیت نامه معلم متعهد شهید علی اکبر اکبری : اگر شکوه
ایثار را باور کنیم ، عاشق خواهیم شد و اگر
عاشق شویم ، جانبازی در راه معشوق مشکل نخواهد بود تا حلاوت شهادت را دریابیم . و اگر
حلاوت شهادت را دریابیم ، شهید خواهیم شد . یک انتقاد
کوچولو از علی کوچولو : به جای
آنکه تشییع جنازه شهید را در دانشگاههایمان ترویج کنیم ، فرهنگ شهید و شهادت را بگستریم . که این را هم شهید می خواهد و هم خدای شهید
آری این چنین شد معلم برگفته از
کتاب " این چنین بود برادر "
دکتر علی شریعتی یادداشت هایی کرده ام تا امشب از آنچه که در
این چند شب خوانده و نوشته ام نتیجه گیری کنم ، اما نوشته ها و عطش کلام معلم
عزیزم دکتر علی شریعتی که اگر نگویم تنها کسی است ولی مطمئناً می توانم بگویم :
قویترین نویسنده ای است که نثر امروز را در خدمت ایمان دیروز ما قرار داده است .
گفتم نثر امروز ؛ نثری که 32 سال از خواب ابدی آن می گذرد ، اما هرچه می گذرد به
امروزی بودنش و لازمه محسوس تغذیه تفکرات نسل امروز به آن بیشتر می شود . کسی که خود را متعلق به طبقه ای می دانست که
تحصیل کرده اش می داند در چه جوی فکر می کند و چه رابطه ای با دین دارد و چه هدف
هایی دارد و صاحب چه زبان و فرهنگی است . و از طرفی دیگر خود می گوید : من به طبقه
و نژادی وابسته ام که خون هیچ شریفی ، از آنهایی که شرافتشان به طلا و زرو زور
وابسته است ، در رگم نیست . معلم ؛ تو گفتی سی هزار برده سی سال سنگ هایی
چنان عظیم را از فاصله هزار کیلومتری به دوش می کشیدند ، گروه ها گروه در زیر این
بار سنگین جان می سپردند و هر روز خبر مرگ صد ها نفر را به فرعون می دادند و این
بود نظام بردگی . اما من به اقتضای تاریخ میهنمان اینگونه برداشت می کنم که بردگان
تاریخ همان دلاورمردان و زنان با ایمان کشورم هستند که سنگ ها و پایه های انقلاب
را در طی چندین سال مبارزه با استبداد و
استثمار و استکبار که با گوشت و پوست و استخوان خود این اهرم بزرگ مجازی دینی و
مذهبی جهان اسلام را چیدند . این انقلاب با سنگ سنگی بر گوشت و خون جداد من و تو
ساخته شده است . معلم ؛ تو رفتی و ما همچنان در کار ساختن تمدن
های بزرگ و فتح های نمایان و افتخارات عظیم هستیم . اما با این تفاوت که دیگر به
روستاهیمان نمی آیند و چون چهارپایان برای ساخت گورهاشان و برای جنگ علیه کسانی که
نمی شناسیم به بردگی نمی برند . تا پدران و مادرانمان چشم انتظار مان بمانند و اگر
در جنگی پیروز شویم افتخار و قدرت نصیب کسانی دیگر نمی شود تا ما هرگز در فخرو
غنیمتش سهیم نباشیم . تو نبودی جنگی در گرفت و شاگردانت چه دلیرانه جنگیدند اما نه
بعنوان برده و نه با دشمن ناشناخته که خودشان مردانه به میدان نبرد شتافتند تا یکی
از آرزوهای معلمشان را که همانا وحدت ملی بود بارور کنند . معلم ؛ بعد از تو تحولی بزرگ پدید آمد . فرعون
ها ، قدرتمندان و زورمندان تاریخ باز هم تغییر تفکر دادند و ماهمچون تو خوشحال
شدیم چرا که دیگر کنفسیوس های حکیمی نیستند که از جامعه و انسان بگویند و بعد به
وزارت شاهزادگان چین بپیوندند . زرتشت هایی را نداریم که از ما تازیانه خوردگان و
عزاداران دخمه ها هیچ سخنی نگویند و مانی هایی که از نور بگویند و به ظلمت بشتابند
. معلم ؛ تو قربانی این بنای عظیم و بزرگ شدی و
نورا باید به حق فدای اسلام نامید . تو مردی را به ما معرفی کردی که از کوه فرود
آمده است و خود را پیام آور خدا نامید . مردی که می گوید آمده است تا بر همه
بردگان و بیچارگان زمین منت بگذارد و آنان را پیشوایان جهان و وارثان زمین قرار
دهد . مردی که که یتیم بوده و هم طبقه ما بردگان . و تو به خدای محمد ایمان آوردی
، چرا که همه برادرانت را گرد او دیدی . بلال ، ابوذر ، سلمان ، عمار ، یاسر و
باور کردی و به خدایش ایمان آوردی چرا که کاخش چند اتاق گلی بود و بارگاه و تختش
تکه چوبی بود انباشته از برگ ها ی خرما ! این همه دستگاه او بود و همه فشاری بود
که برای ساختن خانه اش بر مردم وارد کرد ! و تا بود چنین بود و چنین مرد . و تو چه
کردی ؟ هر آنچه در وجودت بود و هرآنچه که در اندیشه ات بود فدا کردی تا او را به
ما بشناسانی و بودی چنین بودی و چنین مردی و باید به این قلمت حسد ورزید که محمد
را آنگونه که شایسته اوست به ما نشان دادی که گویی محمد را فقط تو می شناختی . معلم ؛ ناامید شدی که چه می توانی بکنی ؟! قدرتی بوجود آمده بود که در جامه توحید ، همان
بت ها را پنهان داشت و در معبد و محراب ( الله ) آن آتش های فریب را برافروخته بود
و باز همان چهره های قارونی و فرعونی که بنام خلافت الله و خلافت رسول الله بر جان
بشریت و بر جان ما تازیانه شرع نواختند . ما باز به بردگی افتادیم تا مساجد بزرگ
را بسازیم . اما تو با قلمت خدای خود و خدای ما را و محمد خود و محمد مارا و علی
خود و علی ما را چنان شناساندی که تفاوت روحانیون مبارز و روحانیون رسمی را
فهمیدیم و از تو سپاسگزایریم بابت گشودن پنجره ای که در کنج اتاقی تاریک و ظلمت
زده بود که در کتاب تشیع علوی و تشیع صفوی تو کاملا مشهود است و اینگونست که تو
رسالت و اصالت دینی و ایرانی خودت را به رخ روشنفکران غرب زده کشیدی . اما باز باور کردی که راه نجاتی نیست و سرنوشت
محتوتمان بردگی و قربانی شدن است . به همین دلیل بود که گفتی چه تفاوتی بود بین
این مساجد و آن معابد ! اما ناگهان مردی یافتی که مرد جهاد و مرد عدالت بود . مردی
یافتی که دخترو پسرش وارث پرچم سرخی بودند که در طول تاریخ در دستان ما بود و
پیشوایان ما . مردی که چه در وضع و عصر و جامعه تو وچه در عصر حاضر و در جامعه ای
که من زندگی می کنم باز من و تو و هم نژادانمان و هم طبقه هایمان به او نیازمندیم
. نیازمند اوییم و محتاج پیشوایی چون او که همه تمدن ها و فرهنگ و مذهب ها یا
انسان ها را حیوانات اقتصادی ساخته اند . مردی که تمامی عمرش را بر روی این سه
شعار گذاشت که همه هستی خود و خاندانش را فدای این سه کرد : مکتب ، وحدت ، عدالت معلم ؛اما تو رفتی نمیدانم و نمی دانیم که چرا
و چگونه ؟!! شاید هم مشیت الهی اینچنین بود چرا که معتقدم هر کسی تکلیفی برای آمدن
و قدم گذاشتن در این دنیا دارد وتو چه عارفانه شمع راه خدا شدی. تو رفتی و او آمد
مردی که آن گونه می خواستی که او بر خلاف حکیمان دیگر ، بر خلاف نوابغ و
اندیشمندان دیگر که اگر نابغه اند مرد کار نیستند و اگر مرد کارند مرد اندیشه و
فهم نیستند و اگر هر دو هستند مرد پارسایی و پاکدامنی نیستند و اگر هر چهار هستند
، مرد عشق و احساس و لطافت روح نیستند و اگر همه هستند ، خدا را نمی شناسند. و او همه را داشت . هر چه خوبان دارند او همه
را در خود داشت و خلاصه در یک جمله : منش و مشی فکری او این بود : علی وار بودن ،
علی وار زیستن و علی وار اندیشیدن . معلم ؛ آنچه که می خواستی و آن انقلابی که از
آن دم می زدی و آن منشوری که برای عرفان ، برابری وآزادی برایمان تدبین کردی توسط
مردی که منتظرش بودی که ما او را امام خواندیم به تحقق انجامید . مردی که می گویند
روح الله است . روح الله آمد تا یأس فلسفی ، مذهب ارتجاعی و افکار منجمد قرون وسطی
ایی را در جامعه ای که روشنفکرانش را به بند و متفکرانش را تبعید و عوامش را سرکوب
می کردند به پایان رساند. او آمد تا شیعه علوی را که بزرگترین دغدغه دینی
تو بود را در این مملکت علوی علم کند . او آمد تا نوید بخش بهاری در اندیشه های
متوحشمان باشد . او آمد تا عزم تو را به سر منزل مقصود برساند . معلم ؛ او ( روح الله ) در کنار بردگان و
آوارگان و بی پناهان جهان زیست تا پلک هایش در سنگینی مرگ خورشیدمان را پرده کشید
. و هنوز هم همه حیران و سرگردان در عشق او غرقند . اما بعد از او ناگهان همچون تو
باور کردیم که بعد از او دیگر روشنایی نیست و سرنوشت محتوتمان همان بردگی و قربانی
شدن است اما چه باور خوشحال کننده ای که همچون خوابی آشفته می ماند نمی خواهم قیاس
کنم ای معلم چرا که تاریخ تکرار می شود اما مردان آن هرگز آن دوران علی به خلافت
نرسید اما در این عصر علی نامی به ولی امر مسلمین دست یافت که همیشه می گوید و می
بوید و می سراید : مقتدای من علیست . معلم ؛ نمی دانستم اما حالا می دانم ، درک نمی
کردم و اما حالا می فهمم که چرا رفتی ؟ خوانده ام و شنیده ام که تو ، او (روح الله
) را می شناختی و در رکاب او برای مبارزه دست به قلم بردی و تو می دانستی ، می دانستی که رفتنی هستی و می دانستی که گفتی
اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست که اینک دیدیم که حال در غربت و در تنهایی
چه آرام و آسوده خفتی تا خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازی و بدین سان بشکنی در
خود سکوت مرگبارت را . می دانستی که او می آید تا زمستان بردگی اندیشه هایمان باشد و بهار آزدی اندیشه هایمان. و قتی تمام حوادث تمام مطالب و تمام آثارت و
تمام عکسهایت را کنار هم می چینم فقط یک چیز به ذهنم می رسد که : علی نامیدن
سزاوار تو بود. و اما معلم ؛ من نگرانم که دیگر بار معابد عظیم
و پرشکوه بنام او سرکشد و شمشیرها بر رویشان آیات جهاد بسویمان آخته شود و بازاز
ثمره غارت ما بدست جور، بیت المال ها سرشار شود و محراب های پر شکوه و قصرهای بزرگ
و کاخ های سر به فلک کشیده به قیمت خون و زندگی ما سرکشد و این بار بنام
"الله ". من نگرانم که روزی آن دست نوشته هایت ، آن عطشی که از کلامت
پیداست و آن نیایش های جاویدانت و آن کویر همیشه ماندگارت را درزیرزمین های تنگ و
تاریک کتابخانه ها و آکادمی ها یافت . من نگرانم که آن اتوپیایی که تو برایمان
ترسیم کردی جز در کتاب هایت نتوان یافت . من نگرانم که همچون تو که نگران بودی ،
در چه بابی ؟ در این باب که" رادها
کریشنان " اینگونه می گوید : وقتی زور و حیله لباس تقوا به تن کند ،
بزرگترین فاجعه تاریخ پدید می آید . ای
معلم من نگرانم . هوالعلیم او آگاه است سلام دوستان عزیز یه مدتی بود تو فکر این بودم که آیا می تونم دیدگاه و نگاه خودم را از زبان دیگران مطرح کنم یا خیر ؟ که حالا رسیدم به این سه مطلب ذیل که شاید در نگاه اول هیچ سنخیتی با هم نداشته باشند اما درک و بیان من به ترتیب مطالب بدین صورت است که : انسانیت ، تشیع و اسلام گرایی براحتی و بسیار گسترده و وقیحانه تظاهر می شود . و پیدایش تظاهر فقط از شعور فرهنگی جامعه پدید می آید . به امید روزی که تظاهر جای خودش را به حقانیت ذاتی انسان دهد . این گوشه ای از نگرانی و آینده نگری سه مرد مسلمان شیعه است که تعهد واقعی خود را به اسلام واقعی ثابت کرده اند :
این گوشه ای از سخنرانی پدر طالقانی : این گوشه ای از سخنرانی دکتر در مورد لایق شیعه بودن :
من گاندی آتش پرست را بیشتر لایق شیعه بودن می دانم تا آیت الله بهبهانی و بدتر از او علامه ی مجلسی را و چه می گویم؟مجلسی سنی است
گورویچ
یهودی ماتریالیست كمونیست به خاطر آنكه تمام عمر را علیه جاهلیت فاشیسم هیتلر و دیكتاتوری استالین و استعمار نظامی ارتش سری فرانسه برای اسارت
مردم الجزایر و جلادی های صهیونیسم و قتل عام مردم فلسطین در مبارزه و خطر
و فرار و آوارگی دور دنیا زیست و سال ها با قدرت قلم و شخصیت علمی اش از
آزادی مسلمانان الجزایر و فلسطین در برابر فرانسه ی مسیحی و و اسرائیل
یهودی دفاع های مردانه كرده و جانش را به خطر انداخت با اینكه در فرانسه
زندگی می كرد و نژادش یهودی بود از مرجع عالیقدر شیعه حضرت آیت الله
العظمی میلانی كه تا كنون هرچه فتوا داده است در راه تفرقه ی مسلمین بوده
یا كوبیدن هر حركتی در میان مسلمین و یك سطر در تمام عمرش بر علیه بیست و
پنج سال جنایت صهیونیسم و هفت سال قتل عام فرانسه و صدسال استعمار و صدها
سال استبداد ننوشته و ولایت برایش مقام نام و دكان نان و چماق دست بوده
است به مراتب به تشیع نزدیك تر است. این متن نامه دکتر چمران که حتی اصل آن با دست خط خود ایشان درسایتها موجود است : مدعیان اسلام ! ماه رمضان شد ، می و میخانه بر افتاد ماه رمضان ، ماه ضیافت خدا ، ماه خونه تکونی دلامون، ماه ... رو به همه دوستان خوبم تبریک می گم و امیدوارم تو این ماه هر چی که از خدا می خوان اجابت بشه. بار دیگر بی تو این شمایی و رسالت شماست که یکبار دیگر به قربانگاه فرستاده می شود....... عطر تو را
خبر آمد خبري در راه است با تو چه بگویم؟ شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل و تو ای چراغ راه ای کشتی رهایی ای خونی که از آن نقطه ی صحرا جاودان می تپی و می جوشی و در بستر زمان جاری هستی و بر همه ی نسل ها می گذری و هر زمین حاصل خیزی را سیراب خون میکنی و هر بذر شایسته را در زیر خاک می شکافی و می شکوفانی و هر نهال تشنه ای را به برگ و بار حیات و خرمی می نشانی ای آموزگار شهادت برقی از ان نور را بر این شبستان سیاه و نومید ما بیفکن قطره ای از ان خون را در بستر خشکیده و نیم مرده ی ما جاری ساز و تفی از آتش آن صحرای آتش خیز را به این زمستان سرد و فسرده ی ما ببخش ای که مرگ سرخ را برگزیدی تا عاشقانت را از مرگ سیاه برهانی تا با هر قطره ی خونت ملتی را حیات بخشی و تاریخی را به تپش آری و کالبد مرده و فسرده عصری را گرم کنی و بدان جوشش و خروش زندگی و عشق و امید دهی ایمان ما ..ملت ما...تاریخ فردای ما..کالبد زمان ما به تو و خون تو محتاج است... دکتر شریعتی منبع :
او نیست! ( www.mahtabesard.blogfa.com ) 29 خرداد سالگرد فقدان معلم انقلاب دکتر علی شریعتی و 31 خرداد سالگرد آزادمرد و معلم جنگ دکتر مصطفی چمران ماه خرداد ماه عجیبی در ایران است . ماهی که از یکم آن تا سی و یکم آن بیانگر حوادثی تاریخی در ایران بوده. ماه خرداد ماه تاریخ ایران است . ما ه بدست آوردن و از دست دادن ! این هم مرثیه دکتر چمران در روز تدفین دکتر علی شریعتی مرثیه دکتر علی شریعتی به قلم شهید چمران
ای
علی! همیشه فکر میکردم که تو بر مرگ من مرثیه خواهی گفت و چقدر متأثرم که
اکنون من بر تو مرثیه میخوانم ! ای علی! من آمدهام که بر حال زار خود
گریه کنم، زیرا تو بزرگتر از آنی که به گریه و لابه ما احتیاج داشته
باشی!...خوش داشتم که وجود غمآلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و
تو نیِ وجودم را با هنرمندی خود بنوازی و از لابلای زیر و بم تار و پود
وجودم، سرود عشق و آوای تنهایی و آواز بیابان و موسیقی آسمان
بشنوی.میخواستم که غمهای دلم را بر تو بگشایم و تو «اکسیر صفت» غمهای
کثیفم را به زیبایی مبدّل کنی و سوزوگداز دلم را تسکین بخشی. میخواستم
که پردههای جدیدی از ظلم وستم را که بر شیعیان علی(ع) و حسین(ع) میگذرد،
بر تو نشان دهم و کینهها و حقهها و تهمتها و دسیسهبازیهای کثیفی را
که از زمان ابوسفیان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمایانم. ای
علی! تو را وقتی شناختم که کویر تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا
کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن یافتم. قبل از آن خود را تنها
میدیدم و حتی از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهی از غیرطبیعی
بودن خود شرم میکردم؛ اما هنگامی که با تو آشنا شدم، در دوری دور از
تنهایی به در آمدم و با تو همراز و همنشین شدم. ای
علی! همراه تو به حج میروم؛ در میان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال،
محو میشوم، اندامم میلرزد و خدا را از دریچه چشم تو میبینم و همراه روح
بلند تو به پرواز در میآیم و با خدا به درجه وحدت میرسم. ای علی! همراه
تو به قلب تاریخ فرو میروم، راه و رسم عشق بازی را میآموزم و به علی
بزرگ آنقدر عشق میورزم که از سر تا به پا میسوزم.... راستی
چقدر دلانگیز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان میدهی که صورت خاکآلود
پدر بزرگوارش را با دستهای بسیار کوچکش نوازش میدهد و زیر بغل او را که
بیهوش بر زمین افتاده است، میگیرد و بلند میکند! ای
علی! تو «ابوذر غفاری» را به من شناساندی، مبارزات بیامانش را علیه ظلم و
ستم نشان دادی، شجاعت، صراحت، پاکی و ایمانش را نمودی و این پیرمرد
آهنیناراده را چه زیبا تصویر کردی، وقتی که استخوانپارهای را به دست
گرفته، بر فرق «ابن کعب» میکوبد و خون به راه میاندازد! من فریاد
ضجهآسای ابوذر را از حلقوم تو میشنوم و در برق چشمانت، خشم او را
میبینم، در سوز و گداز تو، بیابان سوزان ربذه را مییابم که ابوذر
قهرمان، بر شنهای داغ افتاده، در تنهایی و فقر جان میدهد ... . ای
علی! تو در دنیای معاصر، با شیطانها و طاغوتها به جنگ پرداختی، با زر و
زور و تزویر درافتادی؛ با تکفیر روحانینمایان، با دشمنی غربزدگان، با
تحریف تاریخ، با خدعه علم، با جادوگری هنر روبهرو شدی، همه آنها علیه تو
به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ایمان و روح، بر آنها چیره شدی، با
تکیه به ایمان به خدا و صبر و تحمل دریا و ایستادگی کوه و برّندگی شهادت،
به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزویر» برخاستی و همه را به زانو در
آوردی. آنچه خدا خواست همان می شود و آنچه دلت خواست نه آن می شود دوش که غم پرده ما می درید خار اندر دل ما می خلید در بر استاد خرد پیشه ام طرح نمودم غم و اندیشه ام کاو بر کف آیینه تدبیر داشت بخت جوان و خرد پیر داشت گفت که در " زندگی " آزاد باش! هان ! گذران است جهان شاد باش ! رو به خودت نسبت هستی مده ! دل به چنین مستی و پستی مده ! ز آنچه نداری ز چه افسرده ای و زغم و اندوه دل آزرده ای ؟! گر ببرد ور بدهد دست دوست ور ببرد ور بنهد ملک اوست ور بکشی یا بٍکشی دیو غم کج نشود دست قضا را قلم آنچه خدا خواست همان می شود و آنچه دلت خواست نه آن می شود
مثل این چند خط ...
حال باید گفت که ای روشنفکر :
چه باید کرد ؟ از کجا باید آغاز کرد ؟
آیا باید باز هم دست به دامن شریعتی شد یا تئوری سروش را جدی گرفت ؟
آیا اتوپیایی که پدرانمان 30 سال پیش در ذهن خود ترسیم کردند این بود ؟
آیا 8 سال در خون غلتیدن ثمره اش این است ؟
آیا امروز ما نیاز به رفورمیسم داریم ؟
آیا باید راه سبز امید ساخت یا پرده نفاق را دوخت ؟
آیا امروز می توان بخوبی بازخوانی تاریخ ، قاسطین ، ناکثین و مارقین فعلی را بازشناسی کرد ؟
آیا امروز دولت به معنی واقعی کلمه سیاست را اجرا می کند یا پولیتیک را ( کتاب امت و امامت دکتر شریعتی ص 42 )
بارها و مکرر در پست هایم آوردم که مشکل ما ، مشکل فرهنگی است ( مانند : فرهنگ اقتصادی نه اقتصاد فرهنگی ) . چقدر خوش به حالم شد که سیاستمداران ما امروز به فکرش افتادند و دست از استحمار این مردم برداشتند که یک ضرب المثل معروف میگه : " هیچ وقت برای شروع دیر نیست . "
گفتم و می گویم و اگر مباحث امروز در حد یک حرف باشد باز هم خواهم گفت که ما احتیاج مبرم و حیاتی به یک انقلاب فرهنگی داریم .
و ماهمچنان در خم یک کوچه ایم کوچه بهمن 57
انسانم آرزوست ...
![[258963.jpg]](http://4.bp.blogspot.com/_caUET_NpegY/SbzBVzDqabI/AAAAAAAAAFE/ozdCfU9b04w/s1600/258963.jpg)


در چنین محیطی است که یک انسان خودخواهی و در عین حال
باهوش و زرنگی سر
بیرون میاورد
از چه راه مردم را فریب میدهد؟
از طریق وعده آب و نان.وعده مسکن.وعده آسایش در چنین
محیطی
این انسان برای رسیدن به هدف همه جور وسیله را توجیه
میکند
دین را به استخدام میگیرد.دروغ میگوید.فریب میدهد.خدا را
شاهد میگیرد که من
دلسوزترین مردم در حق شما ملتم
ولی روحیه اش لجوج ترین ، کینه ورزترین مردم است نسبت به خلق
تا وقتی سوار کار نشده وعده میدهد
همین که سوار شد دیگر به هیچ چیز رحم نمیکند

و چرا مورد قبول واقع شود - عمل و پاکی و تقوی و الزام به معیار های اسلامی و انقلابی
است که مبین و مشخص افراد می باشد .مشکل ما این است که امروز هر کسی ؛ با هر
سابقه ای و هر معیاری و هر اخلاقی ریش می گذارد و اظهار تقدس می کند و با شعار های
تند وارد معرکه می شود و دیگر هیچکس را قبول ندارد و عملش جز هرج و مرج و آشوب
چیز دیگری نیست .

عشق و طرب و باده به وقت سحر افتاد
افطار به می کرد برم پیر خرابات
گفتم که تو را روزه به برگ و ثمر افتاد
با باده وضو گیر ، که در مذهب رندان بر حضرت حق این عملت بارور افتاد 

چرا هربار که نیمه شعبان می رسد سفرة دل گرفته ام را نزد تو می گسترم؟ شاید چون سایة تو را همچنان بر سرم گسترده می بینم. شاید هم که چون نمی گذارند صدایم شنیده شود، بدنبال چاهی می گردم تا آهی برکشم. شاید هم که برباد رفتن میراث توست که اینچنین آتشم می زند و داغ دیرینه را تازه می کند.
آقای من! دیدی که چه روزهایی را شاهد بودیم که امکان بازشناسی تاریخ صدر اسلام را برایمان ممکن ساخت؟ دیدی که چگونه با سپر دین این دینداران مهدویت را به صلابه کشیدند . دیدی که چگونه با نام دموکراسی و اسلام محمدی چه زندان ها که نساخته اند ، و چه جوانها که کشته نشده اند ! دیدی که برای بقا در قدرت مشروعیت ولایت فقیه را بین مردم و خدای این مردم بیدار جا به جا می کردند. دیدی که چه خونها ریخته شد که چه حقاً و چه ناحق کسی پاسخگوی این خون ها نبود و نیست و آیا این نیست که این خون های پایمال شده روزی سپر بلای این دین مبین خواهد شد و مشهود است که مقصرین این فرجام عظیم کسانی نیستند جز افراطیون دیندار نمای کج اندیش .
و من با این سطح پایین اندیشه تنها راه برون رفت از این بی تدبیری دینی که برای بقای نظام دین را به مسلخ می کشند که یادشان رفته که امام خمینی ( ره ) نظام را فدای دین کردند نه دین را فدای نظام که هشت سال این مردان خدا اول برای اسلام و بعد برای میهن که فقط در این دو جاست که باید خون داد ، جانشان را نثار کردند تنها راه ظهور شماست . ظهور شماست که نه تنها به این جامعه بلکه به تمام جهان عدالت آزادی و دینداری واقعی می دهد .
باد سحرگان
هرجا که برد
مردی زخاک رویید
علی کوچولو نیمه شعبان مردادماه 1388
سرخوش آن دل كه از آن آگاه است
شايد اين جمعه بيايد ، شايد
پرده از چهره گشايد ، شايد
دست افشان ، پاي كوبان مي روم
بر در سلطان خوبان مي روم
مي روم بار دگر مستم كند
بي پر و بي پا و بي دستم كند
مي روم كز خويشتن بيرون شوم
پرده ي ليلا رخي مجنون شوم
هر كه نشناسد امام خویش را
بر كه بسپارد زمان خویش را
با همهی لحن خوش آواییام
در به در کوچه تنهاییام
ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر
نغمهی تو از همه پر شورتر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایهی ما میشدی
مایهی آسایهی ما میشدی
هر که به دیدار تو نایل شود
یک شبه حلاّل مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه ما را عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامهی جان من است
نامهی تو خط امان من است
ای نگهت خاستگه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده برانداز ز چشم تَرم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یار و مدد کار ما
کـی و کجا وعدهی دیدار ما
دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد
به مكه آمدم ای عشق تا تو را بینم
تویی كه نقطهی عطفی به اوج آیینم
كدام گوشه مشعر، كدام كنج منا
ز شوق وصل تو در انتظار بنشینم
ای زلیخا دست از دامان یوسف باز كش
تا صبا پیراهنش را سوی كنعان آورد
ببوسم خاك پاك جمكران را
تـجلیخـانه پیغمبران را خبر آمد خبري در راه است
سرخوش آن دل كه از آن آگاه است
شايد اين جمعه بيايد ، شايد
پرده از چهره گشايد ، شايد

ای
علی! تو مرا به خویشتن آشنا کردی. من از خود بیگانه بودم. همه ابعاد روحی
و معنوی خود را نمیدانستم. تو دریچهای به سوی من باز کردی و مرا به
دیدار این بوستان شورانگیز بردی و زشتیها و زیباییهای آن را به من نشان
دادی.
ای علی! شاید تعجب کنی اگر بگویم که همین هفته گذشته که به
محور جنگ «بنت جبیل» رفته بودم و چند روزی را در سنگرهای متقدّم «تل
مسعود» در میان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط یک کتاب با خودم بردم و آن
«کویر» تو بود؛ کویر که یک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمانها میبرد
و ازلیّت و ابدیّت را متصل میکرد؛ کویری که در آن ندای عدم را میشنیدم،
از فشار وجود میآرمیدم، به ملکوت آسمانها پرواز میکردم و در دنیای
تنهایی به درجه وحدت میرسیدم؛ کویری که گوهر وجود مرا، لخت و عریان، در
برابر آفتاب سوزان حقیقت قرار داده، میگداخت و همه ناخالصیها را دود و
خاکستر میکرد و مرا در قربانگاه عشق، فدای پروردگار عالم مینمود...
ای
علی! همراه تو به کویر میروم؛ کویر تنهایی، زیر آتش سوزان عشق، در
توفانهای سهمگین تاریخ که امواج ظلم و ستم، در دریای بیانتهای محرومیت و
شکنجه، بر پیکر کشتی شکسته حیات وجود ما میتازد.
ای
علی! همراه تو به دیدار اتاق کوچک فاطمه میروم؛ اتاقی که با همه
کوچکیاش، از دنیا و همه تاریخ بزرگتر است؛ اتاقی که یک در به مسجدالنبی
دارد و پیغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکی که
علی(ع)، فاطمه(س)، زینب(س)، حسن(ع) و حسین(ع) را یکجا در خود جمع نموده
است؛ اتاق کوچکی که مظهر عشق، فداکاری، ایمان، استقامت و شهادت است.
ای علی! دینداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفیر کوفتند
و از هیچ دشمنی و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نیز که خود را به دروغ،
«روشنفکر» مینامیدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبیدند و اهانتها کردند.
رژیم شاه نیز که نمیتوانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگری تو را مخالف
مصالح خود میدید، تو را به زنجیر کشید و بالاخره... «شهید» کرد...
| :قالبساز: :بهاربیست: |


